آخرین بیسکویت

هنوز40 دقیقه به پروازش مانده بود. مرد جوان به سمت فروشگاه کوچک فرودگاه رفت و یک مجله و یک بسته بیسکویت خرید تا خودش را سرگرم کند.

در گوشه ای از سالن شلوغ فرودگاه نشست و شروع به خواندن مجله کرد، چیزی نگذشته بود که متوجّه شد پیرمردی که کنارش روی صندلی نشسته، بدون اجازه او بسته بیسکویت را باز کرد و یک دانه از آن ها را خورد!
مرد جوان از این حرکت پیرمرد سخت ناراحت شد اما چیزی نگفت و فقط یک بیسکویت از داخل جعبه برداشت و خورد. پیرمرد نیز سومین بیسکویت را برداشت!
لبخندهای پیرمرد او را بیشتر عصبانی می کرد، مرد جوان در حالی که در دلش به پیرمرد بد و بیراه می گفت بیسکویت دیگری برداشت و خورد... پیرمرد آخرین بیسکویت را هم برداشت و نیمی از آن را خورد و نیمی دیگر را به پسر جوان تعارف کرد، اما مرد جوان دست پیرمرد را پس زد، زیر لب غرولندی کرد و وسایلش را برداشت تا سوار هواپیما شود .
روی صندلی هواپیما نشست ولی هنوز به بی ادبی و پررویی پیرمرد فکر می کرد، مجله را داخل کیفش گذاشت و سعی کرد دیگر به این قضیه فکر نکند اما در کمال تعجّب دید یک بسته بیسکویت داخل کیفش قرار دارد ؛در واقع در تمام مدّت او بوده است که از بیسکویت های پیرمرد خورده. بدون هیچ اجازه ای!
او بار دیگر اسیر پیش داوری هایش شده بود، امّا این بار فرصتی برای عذرخواهی نداشت. [1]
نکته:
1. امام علی(علیه السلام) می فرماید: " گمان و انگاره ات از گفتار و کردار برادر مومنت، نیکوترین گونه آن باشد مگر آن که دریابی که وی از سر علم و آگاهی آن کار را انجام داده است. " [2]
2. زود قضاوت نکن وگرنه پشیمون میشی
3.آش نخورده و دهن سوخته
4. خداییش اگر خودت بودی بیسکویت آخر رو نصف می کردی؟
پی نوشت :
1. پایگاه خبری علمی آموزشی میگنا، داستان کوتاه
2. محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه،ج 8